به نام تنها ساحر هستی
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است . پشت سر هر آنچه که دوستش می داری. و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند. پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی... اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند. پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر. و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد. معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز. تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای. اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است . خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است. خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند. فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر. تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر. یک شبی مجنون نمازش را شکست ای کاش نشاط عید تکمیل شود امسال دوبار سال تحویل شود ای کاش به هشت هشت هشتادو هشت در کار ظهور یار تعجیل شود میلاد امام رضا(ع)مبارک. و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب ا دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سالها هست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت... پس از سال ها مرا به یاد خواهی آورد آنچنان که باران غبار سنگ قبر کهنه ای را می شوید تا نام فراموش گشته ای از پس آن بدرخشد پس از گذشت سال ها مرا به یاد خواهی آورد... ***Paradox of Our Times*** Today we have bigger houses and smaller families; more conveniences, but less time; we have more degrees, but less common sense; more knowledge, but less judgment; we have more experts, but more problems; more medicine, but less wellness We spend too recklessly , laugh too little ,drive too fast ,get to angry too quickly ,stay up too late ,get up too tired ,read too little, watch TV too often ,and pray too seldom We have multiplied our possessions, but reduced our values .We talk too much, love too little and lie too often We've learned how to make a living, but not a life; we've added years to life, not life to years We have taller buildings, but shorter tempers; wider freeways, but narrower viewpoints We spend more, but have less; we buy more, but enjoy it less We've been all the way to the moon and back, but have trouble crossing the street to meet the new neighbor We've conquered outer space, but not inner space. We've split the atom, but not our prejudice; we write more, but learn less; plan more, but accomplish less We've learned to rush, but not to wait; we have higher incomes, but lower morals We build more computers to hold more information, to produce more copies, but have less communication We are long on quantity, but short on quality These are the times of fast foods and slow digestion; tall men and short character; steep profits and shallow relationships There are more leisure and less fun; more kinds of food, but less nutrition; two incomes, but more divorce; fancier houses, but broken homes That's why I propose, that as of today, you do not keep anything for a special occasion, because every day that you live is a special occasion Search for knowledge, read more, sit on your front porch and admire the view without paying attention to your needs Spend more time with your family and friends, eat your favorite foods, and visit the places you love Life is a chain of moment of enjoyment, not only about survival Use your crystal goblets. Do not save your best perfume, and use it every time you feel you want it Remove from your vocabulary phrases like" one of these days" and "someday" .Let's write that letter we thought of writing "one of these days " Let's tell our families and friends how much we love them. Do not delay anything that adds laughter and joy to your life Every day, every hour, and every minute is special. And you don't know if it will be your last If you're too busy to take the time to send this message to someone you love, and you tell yourself you will send it "one of these days". Just think …"one of these days", you may not be here to send it *By: Dr.Keyvani* این شب ها غنیمتی ست بس بزرگ برای کارهای بزرگ تر... امشب آمده ام با خودم روراست باشم آمده ام تا مشخص کنم کجای زندگیم قرار داری و کجای دنیای پر هیاهویت بال بال می زنم... آمده ام تا سهمم را از بزرگی بی کرانت بستانم... آمده ام تا همه ی شک هایم را به یقین ایمانت مبدل سازی... آمده ام تا این یک شب تنها باشم با تو ... تویی که پناه شب های تنهایی فراق بودی و تکیه گاهی امن برای هق هق های شبانه... بیا و امشب نیز حجتت را بر قلب بی قرارم به پایان برسان تا شاید قدری اسکان و آرام گیرم در جوار سایه ی پر مهرت... امشب نیز به رسم پرستش میزبان آلام کودکانه ام باش... مرا دریاب ای دریای بی کران مهر و رحمت گرچه شالوده ی گناه و معصیتم اما به لطف بی دامنه ات دل بستم.... "ای یارای بی یاران" اي همه مردم ، درين جهان به چه كاريد ؟ عمـر گـرانمايه را چگونـه گـذرانيـد ؟ هرچه به عالم بود اگر به كف آريد هيـچ نـداريـد اگـر عـشـق نـداريـد واي شما ، دل به عشق اگر نسپاريد ، گر به ثريا رسيد هيچ نيرزيد ! عشق بورزيد ، دوست بداريد ! **فریدون مشیری** وقتی تو نیستی مثل همیشه آخر حرفم * * * وقتی تو نیستی هر روز بی تو قیصر امین پور می خواستم برای پست تولدت یه متن بنویسم و توش از لحظه لحظه ی با من بودنت تشکر کنم اما چه کنم که تا حسش نباشه احساساتم غلیان نمی کنه که بهترین متنو برات بنویسم، اما هیچ متنی نمی تونه سپاسگوی مهربونی بی حدت باشه؛ پس فقط برات می نویسم : "مهدیسم تولد قشنگت مبارک. " و برات بهترین هارو در کنار بهترین ها آرزو می کنم چرا که تو لیاقتت بیشتر از وصفه... ****** برگرد بی تو بغض فضا وا نمی شود می خواستم بچینم از آن سوی دل گلی دردیست انتظار که درمان آن تویی شبنم گل نگاه مرا باز شسته است گلدان یاس بی تو شکست و غریب شد یک قاصدک کنار من آمد کمی نشست "تقدیم به ساحت پر از گل یاس و نرگس امید نا امیدان حضرت صاحب عصر و الزمان مهدی موعود(عچ)" ***میلاد پر برکتش مبارک*** سفر هیچ چیز به جز دلتنگی ندارد، اما... زندگی به من آموخت، برای بهتر دیدن عظمت و شکوه هر چیز باید قدری از آن دور شد دکتر شریعتی الان تو دیگه یه سال تمومه که با منی.... به یاد دارم ۱۲ تیر ۸۷ رو .... از چند روز قبلش بعد از این که کنکورو دادم و خیالم تقریبا" راحت شد دنبال چیزی بودم که اوقات فراغتمو باهاش پر کنم.... روزها خیلی دیر سپری می شد و من که یه سال تموم خودمو از خیلی از تفریحات منع کرده بودم تا بهترین سرنوشتو برا خودم تعیین کنم الان مثل یه پرنده ای که از قفس رها شده باشه به آسمون پریدم و برای پروازم نیاز به دو بال داشتم ... و تو شدی دو بال برای من که با تو به همه جا پرواز کردم و خیلی از احساسات تلخ و شیرینو تجربه کردم... الان درست یک سال و ۴ روزه که تو با منی... من با تو خیلی ها رو شناختم خیلی چیزارو تجربه کردم با تو بغضامو ترکوندم با تو شادی هامو مضاعف کردم و هر چی تو دلم بود و نبود برات نوشتم... آینه ای شدی برای من تا دلم از رخوت و رکود نمیره... حرم امنی شدی برام تا در اوج تنهایی در تو آروم بشم... از خدا می خوام تا جایی که حس یاری می کنه با تو باشم اما هر وقت به جای سکوی پرتاب برام گودالی شدی و منو به حضیض بردی کمکم کنه تا ازت دل بکنم.... تولدت یک سالگیت مبارک... *و امشب شب آرزوهاست... آرزوهایت را برایم بردار و بیار... آرزوهایت را یادداشت کن من هیچ گاه آنها را فراموش نمی کنم اما تو شاید یادت برود آنچه امروز داری خواسته ی دیروزت بوده است...* هیچ وقت تا عمر دارم فراموش نمی کنم که روزی در همین شب عزیز از تو خواستم آنچه را ته دلم بود برای سالها... وامروز در حالی برایت می نویسم که به نیرویت ایمان دارم و می دانم اگر تنهاترین تنها شوم بازهم خدا هست... اگر مخالفان خود را به پای چوبهی اعدام می کشانی ! بدان صاحب عقلی هستی بسان طناب . دکتر علی شریعتی مرتضی را مشرکان خیلی زدند چهره ی خورشید را سیلی زدند چون قلم کرد انتخاب رنگ عشق بازوی فاطمه(س) را نیلی زدند چه كسي مي خواهد من و تو ما نشويم، خانه اش ويران باد من اگر ما نشوم، تنهايم، تو اگر ما نشوي، خويشتني از كجا كه من و تو، شور يكپارچگي را در شرق، باز برپا نكنيم از كجا كه من و تو، مشت رسوايان را وا نكنيم من اگر برخيزم، تو اگر برخيزي، همه برمي خيزند من اگر بنشينم، تو اگر بنشيني، چه كسي برخيزد؟ چه كسي با دشمن بستيزد؟ چه كسي پنجه در پنجه هر دشمن دون آويزد؟ دشت ها نام تو را مي گويند، كوه ها شعر مرا مي خوانند كوه بايد شد و ماند، رود بايد شد و رفت، دشت بايد شد و خواند در من اين جلوه ي اندوه ز چيست؟ در تو اين قصه ي پرهيز كه چه؟ حرف را بايد زد، درد را بايد گفت. "حمید مصدق" خورشيد را دوست مي دارم به خاطر وسعت روحش، كه شب هنگام ناپديد مي شود تا ماه فراموش كند حقيقت تلخي را كه از او نور مي گيرد. "دكتر علي شريعتي" وان چنان مات که یکدم مژه بر هم نزنی مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی ویرانه نه آنست که جمشید بنا کرد ویرانه نه آنست که فرهاد فروریخت ویرانه دل ماست که هر جمعه به یادت صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت سلام سلام به همه ی اونهایی که دلشون منتظر رسیدن بهاره مثل من که سالهاست منتظر این بهارم... یه سال دیگه مثل چشم بر هم زدن اومد و مثل یه رویا سپری شد و الان روزهای آخریه که باماست و داره نفس می کشه .... به گذشته که برمی گردم 87 برای من با التهاب و تلاطم آغاز شد ... از3 تا آرزویی که پای سفره ی 7 سین داشتم 2 تاش برآورده شد ولی آرزوی سوم هنوز به حقیقت نپیوسته... از اون روزها چیزی نمی تونم بگم غیر از اضطراب... عید هم بود من هم بودم اما آرامش نبود .... الان که فکر می کنم دلم برای اون حالو هوا تنگ شده ... چه حس غریبی بود ... از عید 87 چیزی به غیر از سردرگمی به یاد ندارم... مثل کسی که چیزی گم کرده باشه .... 3 ماه بهار مثل برق گذشت و تابستون بی تاب رسید .... 7 تیر روز سرنوشت من بود... گرچه بهار خیلی سخت گذشته بود ولی هم هی اون سختی ها و مرارت ها فراموش شد و فقط یه تجربه ی شیرین موند با یه عمر مسئولیت .... 12 تیر ماه "سحر سرخ " بنا شد و خونه ای شد برای من و هر کسی که نام و نشانی از ساحر داشت... چاهی شد برای من ودلتنگی هام... کوهی شد برای ارادت هاو عقایدم... مرداد ماه خیلی خیلی خوشحال شدم مثل یه پرنده تو اوج آسمون.... سرنوشت تازه ای برام رقم خورد و شهریور شد ماه قدر من... 24 شهریور در اوج خوشبختی نوزدهمین ورق عمرم به هیجدتای قبلی پیوست و من شدم 19 ساله... مهر 87 آغاز مسئولیت خطیر و شیرین من بود .... چه حس عجیبی داشت بودن در لباسی به قداست لباس سپید احرام... و این حس که می تونی اونی باشی که می خواستی... الان که به گذشته فکر می کنم می فهمم که خدا چه قدر ماها رو دوست داره... اما هنوز من در پی همون آرزوی تحقق نیافته ام ... سال 87 برای من سال خوبی بود و پشت همه ی این خوبی ها نیرویی بود که شاید گهگداری ازش غافل شدم و فراموش کردم که دستی در آسمانها سرنوشت مارو رقم می زنه... خدایا سال جدید رو برای همه ی ماها سالی کن پر از برکت سلامتی تندرستی خوشی شادی آرامش و هر چیز خوبی که آفریدی... و خدایا توی این سال مارو به بهترین صورت متحول کن و چشم های حقیر مارو با نور موعود بینا کن... آمین یا رب العالمین دنیا به قدری بزرگ است که برای همه جا هست به جای آنکه جای دیگران را بگیرید سعی کنید جای خود را بیابید. "چارلی چاپلین" نیکوست که ثروتمند باشی و پر توان اما نیکوتر است که دوستت بدارند. اورپیدس خوشبخت آن است که از سرگذشت دیگران پند گیرد. ((حضرت محمد(ص))) بسی بینا که به چاه افتد و نابینا به راه افتد . ((حضرت علی(ع))) آنکه میخواهد روزی پريدن آموزد، نخست میبايد ايستادن، راه رفتن، دویدن ((نیچه )) همه مردم را «بعضی مواقع» ((ولتر نویسنده فرانسوی )) ((گاندی )) ((ناپلئون)) ((افلاطون)) ((راشیله)) ((آلفونس کار)) ((ژوزف رو)) ((پوشه)) ((ژیلبربرون)) ((دکترجانسون)) ((ناپلئون)) ((حجازی)) ((پلوتارک)) ((سانتاپانا)) ((کنفسیوس)) ((فرانکلین)) ((ناپلئون)) ((سقراط )) ((گوستاولوبون)) ((تن)) ((دیل کارنگی)) هوالشهيد این روزا مصیبت تو مصیبت موج می زنه... چند روزه که عذاب وجدان دارم که چرا برای غزه هیچ کاری نمی تونیم بکنیم... واقعا" به ما می گن مسلمان ... بالاخره امروز تصمیم گرفتم نفرت خودمو از این وقایع تو این وب بیان کنم... واقعا" ننگ بر این خونخوارایی که خون بچه های بیگناهو می ریزن و اسمشو می ذارن مبارزه با تروریسم... به امید پیروزی حماس و فلسطین جاوید.... بگوئید بر گورم بنویسند : به هم نمی رسیم دست های ما دو شاخه اسیر از دوتا درخت دور در دو جنگل جداست... ای شکوفه های سرخ تو آرزوی برگ های زرد من! از قضا اگر تبر ـ از سر ملاطفت ـ از تنه من و تو را رها کند باز ما دو پایه می شویم گیر کرده در دو سمت صندلی باز هم ما به هم نمی رسیم... "مصطفی حسن زاده"
عرفان نظر آهاری
بی وضو در کوچه ی لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
خسته ام زین عشق دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو من نیستم
گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگت پنهان و پیدایت منم
سالها با جور لیلی ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
نه هست های ما
چونان که بایدند
نه باید ها...
و حرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است
لبخند های لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم :
باشد برای روز مبادا !
اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند ؟
شاید
امروز نیز روز مبادا باشد !
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه باید ها...
روز مبادا است !

وقتی كه بود نمی دیدم وقتی می خواند نمی شنیدم
وقتی دیدم كه نبود
وقتی شنیدم كه نخواند
چه غم انگیز است وقتی كه چشمه ای سرد و زلال در برابرت می جوشد و می خواند و می نالد .
تشنه آتش باشی و نه آب
و چشمه كه خشكید
چشمه كه از آن آتش كه تو تشنه ی آن بودی
بخار شد و به هوا رفت
و آتش كویر را تاخت و در خود گداخت
و از زمین آتش رویید
و از آسمان آتش بارید
تو تشنه آب گردی و نه تشنه آتش
و بعد از عمری گداختن از غم نبودن كسی كه تا بود از غم نبودن تو می گداخت
یک شاخه یاس عاطفه پیدا نمی شود
در صفحه دلم تو نوشتی صبور باش
قلبم غبار دارد و معنا نمی شود
بی تو شکست پنجره ی رو به آسمان
غم در حریم آبی دل جا نمی شود
دریای تو پناه نگاه شکسته است
هر دل که مثل قلب تو دریا نمی شود
اما بدون تو که گلی وا نمی شود
این درد تلخ بی تو مداوا نمی شود
بی تو شکسته شد غزل آشناییم
این رسم مهربانی دنیا نمی شود
دل در کنار یاد تو تنها نمی شود
گلدان بدون عشق شکوفا نمی شود
رفتی و دل میان گلستان غریب ماند
دیگر بهار محو تماشا نمی شود
گفتم که صبح این شب یلدا نمی شود
دل های منتظر همه تقدیم چشم تو
امروز بی حضور تو فردا نمی شود
ادامه مطلب
و اگر مخالفان خود را به زندان می فرستی! بدان صاحب عقلی هستی بسان قفس .
و اگر با مخالفان خود به جنگ درمی افتی! بدان صاحب عقلی هستی بسان چاقو .
و اما اگر با مخالفان خود به بحث و گفتگو می پردازی و آنها را متقاعد می سازی و به سخنان حق آنها قناعت می کنی! بدان صاحب عقلی هستی بسان عقل.
و بالارفتن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نمیکنند.
«موفقيت» بدستآوردن چيزی است که دوست داری و «خوشبختی»
دوست داشتن چيزی است که بدستآوردهای.
میتوان فريفت و بعضی از مردم را برای «همه عمر».
((دکتر تامس.آ.هريس))
شما ممکن است بتوانيد گلی را زير پا لگدمال کنيد، امامحال است بتوانيد
عطر آنرا در فضا محو سازيد .
هيچ وقت نمیتوانيد با مشت گرهکرده دست کسی را به گرمی بفشاريد.
انسان ها کلا چیزی جز کودکان بزرگ نیستند .
زینت انسان سه چیز است : علم ، محبت ، آزادی .
خوشبختی فقط یک تعریف دارد ، باور خوشبختی .
خوشیهای کوچک ، خوشبختی بزرگ می آفریند.
کوههای عظیم پرازچشمه اند و قلبهای بزرگ پر از اشک .
آنچه به دیگران می کنی به خود کرده ای .
بدتر ازبد هم وجود دارد و آن انتظاربدتر است .
بهتراست ثروتمند زندگی کنیم تا اینکه ثروتمند بمیریم .
راه گریز را پیش از ستیز باید جست .
افسوس که جوان نمی داند و پیرنمی تواند.
برای شب پیری ، درروز جوانی چراغی باید تهیه کرد.
آنانکه گذشته را به یاد نمی آورند محکوم به تکرار آنند .
اشتباه را تصحیح نکردن خود اشتباه دیگری است .
تجربه مدرسه ای است که محصلینش را با قیمت گران بارمی آورد.
پیروزی یعنی اراده کردن.
خشم وغضب را به درگاه انسانهای با اراده راهی نیست .
دانستن بدون خواستن هرگز توانستن به بار نمی آورد.
آنکه با خودش تنهاست هنوز کامل نیست .
برای زندگی فکر کنید ولی غصه نخورید.
اي حسين (ع) اي شهيد بزرگ؛
آمده ام تا با تو راز و نياز كنم .دل پر درد خود را به سوي تو بگشايم...
اي حسين(ع) دلم گرفته و روحم پژمرده؛
در ميان طوفان حوادث كه همچون پر كاه ما را به اين طرف و آن طرف مي كشاند مايوس و دردمند فقط بر حسب وظيفه به مبارزه ادامه مي دهم و گاه گاهي آن قدر زير فشار روحي كوفته مي شوم كه براي فرار از درد و غم دست به دامان شهادت مي زنم تا از ميان اين گرداب وحشتناكي كه همه را فروگرفته است لا اقل گليم انساني خود را بيرون بكشم و اين عالم دون و اين مدعيان دروغين را ترك كنم و با دامني پاك و كفني خونين به لقاي پروردگار نائل آيم...
اي حسين(ع) مقدس؛
روزگار درازي بود كه هر انقلابي را مقدس مي شمردم و نام او را با نام تو توام مي كردم و او را در قلب خود جاي مي دادم و به عشق تو او را دوست مي داشتم و به قداست تو او را مقدس مي شمردم و در راه كمك به او از هيچ فداكاري حتي بذل حيات و هستي خود دريغ نمي كردم...
اما تجربه درس بزرگ و تلخي به من داد كه اسلحه و كشتار و انقلاب و حتي شهادت به خودي خود نبايد مورد احترام و تقديس قرار گيرد بلكه آنچه مهم است انسانيت فداكاري در راه آرمان انسان ها غلبه بر خود خواهي و غرور و مصالح پست مادي و ايمان به ارزشهاي الهي است.
اي حسين(ع):
امروز نيز ترا تقديس مي كنم اما تقديسي عميق تر و پر شورتر كه تا اعماق وجودم و تا آسمان روحم به تو عشق مي ورزد و ترا مي خواهد و ترا مي جويد.
اي حسين(ع)؛
درد مندم دلشكسته ام و احساس مي كنم كه جز تو و راه تو دارويي ديگر تسكين بخش قلب سوزانم نيست...
اي حسين(ع)؛
من براي زنده ماندن تلاش نمي كنم از مرگ نمي هراسم به شهادت دل بسته ام واز همه چيز دست شسته ام...
خدا بود و ديگر هيچ نبود (از دست نوشته های شهيد چمران)

زندگی را دوست داشت ولی آنرا نشناخت
مهربان بود ولی مهر نورزید
طبیعت را دوست داشت ولی از آن لذت نبرد
در آبگیر قلبش جنب و جوش بود ولی کسی بدان راه نیافت
در زندگی احساس تنهایی می نمود ولی هرگز دل به کسی نداد
و خلاصه بنویسید:
زنده بودن را برای زندگی دوست داشت
نه زندگی را برای زنده بودن .
" فریدون فروغی "
| Design By : Night Skin |


