تبليغاتX
به نام تنها ساحر هستی


به نام تنها ساحر هستی

ای کاش نشاط عید تکمیل شود

امسال دوبار سال تحویل شود

ای کاش به هشت هشت هشتادو هشت

در کار ظهور یار تعجیل شود

میلاد امام رضا(ع)مبارک.

نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 10:25 توسط ساحر| |

تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب ا دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالها هست که در گوش من

آرام

آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا

خانه ی کوچک ما سیب نداشت...

نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 9:4 توسط ساحر| |

پس از سال ها مرا به یاد خواهی آورد

آنچنان که باران غبار سنگ قبر کهنه ای را می شوید

تا نام فراموش گشته ای از پس آن بدرخشد

پس از گذشت سال ها مرا به یاد خواهی آورد...

نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388ساعت 23:1 توسط ساحر| |

                  ***Paradox  of Our Times***

Today we have bigger houses and smaller families; more conveniences, but less time; we have more degrees, but less common sense; more knowledge, but less judgment; we have more experts, but more problems; more medicine, but less wellness 

We spend too recklessly , laugh too little ,drive too fast ,get to angry too quickly ,stay up too late ,get up too tired ,read too little, watch TV too often ,and pray too seldom

We have multiplied our possessions, but reduced our values .We talk too much, love too little and lie too often

We've learned how to make a living, but not a life; we've added years to life, not life to years

We have taller buildings, but shorter tempers; wider freeways, but narrower viewpoints

We spend more, but have less; we buy more, but enjoy it less

We've been all the way to the moon and back, but have trouble crossing the street to meet the new neighbor

We've conquered outer space, but not inner space. We've split the atom, but not our prejudice; we write more, but learn less; plan more, but accomplish less

We've learned to rush, but not to wait; we have higher incomes, but lower morals

We build more computers to hold more information, to produce more copies, but have less communication

We are long on quantity, but short on quality

These are the times of fast foods and slow digestion; tall men and short character; steep profits and shallow relationships

 There are more leisure and less fun; more kinds of food, but less nutrition; two incomes, but more divorce; fancier houses, but broken homes

That's why I propose, that as of today, you do not keep anything for a special occasion, because every day that you live is a special occasion

Search for knowledge, read more, sit on your front porch and admire the view without paying attention to your needs

Spend more time with your family and friends, eat your favorite foods, and visit the places you love

Life is a chain of moment of enjoyment, not only about survival

Use your crystal goblets. Do not save your best perfume, and use it every time you feel you want it

Remove from your vocabulary phrases like" one of these days" and "someday" .Let's write that letter we thought of writing "one of these days "

Let's tell our families and friends how much we love them. Do not delay anything that adds laughter and joy to your life

Every day, every hour, and every minute is special. And you don't know if it will be your last

If you're too busy to take the time to send this message to someone you love, and you tell yourself you will send it "one of these days". Just think …"one of these days", you may not be here to send it

                                                                                         *By: Dr.Keyvani*

نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 11:35 توسط ساحر| |

این شب ها غنیمتی ست بس بزرگ برای کارهای بزرگ تر...

امشب آمده ام با خودم روراست باشم آمده ام تا مشخص کنم کجای زندگیم قرار داری و کجای دنیای پر

هیاهویت بال بال می زنم...

آمده ام تا سهمم را از بزرگی بی کرانت بستانم...

آمده ام تا همه ی شک هایم را به یقین ایمانت مبدل سازی...

آمده ام تا این یک شب تنها باشم با تو ... تویی که پناه شب های تنهایی فراق بودی و تکیه گاهی امن برای

هق هق های شبانه...

بیا و امشب نیز حجتت را بر قلب بی قرارم به پایان برسان  تا  شاید قدری اسکان و آرام گیرم در جوار 

سایه ی پر مهرت...

امشب نیز به رسم پرستش میزبان آلام کودکانه ام باش...

مرا دریاب ای دریای بی کران مهر و رحمت گرچه شالوده ی گناه و معصیتم اما به لطف بی دامنه ات دل

بستم....

"ای یارای بی یاران"

نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 23:44 توسط ساحر| |

اي همه مردم ، درين جهان به چه كاريد ؟

عمـر گـرانمايه را چگونـه گـذرانيـد ؟

هرچه به عالم بود اگر به كف آريد

هيـچ نـداريـد اگـر عـشـق نـداريـد

واي شما ، دل به عشق اگر نسپاريد ،

گر به ثريا رسيد هيچ نيرزيد !

عشق بورزيد ،

دوست بداريد !

**فریدون مشیری**

نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 9:29 توسط ساحر| |

وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونان که بایدند
نه باید ها...

مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است
لبخند های لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم :
باشد برای روز مبادا !
اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند ؟
شاید
امروز نیز روز مبادا باشد !

* * *

وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه باید ها...

هر روز بی تو
روز مبادا است !

قیصر امین پور

نوشته شده در یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 10:53 توسط ساحر| |

می خواستم برای پست تولدت یه متن بنویسم و توش از لحظه لحظه ی با من بودنت تشکر کنم اما چه کنم که تا حسش نباشه احساساتم غلیان نمی کنه که بهترین متنو برات بنویسم، اما هیچ متنی نمی تونه سپاسگوی مهربونی بی حدت باشه؛ پس فقط برات می نویسم :

"مهدیسم تولد قشنگت مبارک. "

و برات بهترین هارو در کنار بهترین ها آرزو می کنم چرا که تو لیاقتت بیشتر از وصفه...

نوشته شده در چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 23:44 توسط ساحر| |

شگفتا
وقتی كه بود نمی دیدم وقتی می خواند نمی شنیدم
وقتی دیدم كه نبود
وقتی شنیدم كه نخواند
چه غم انگیز است وقتی كه چشمه ای سرد و زلال در برابرت می جوشد و می خواند و می نالد .
تشنه آتش باشی و نه آب
و چشمه كه خشكید
چشمه كه از آن آتش كه تو تشنه ی آن بودی
بخار شد و به هوا رفت
و آتش كویر را تاخت و در خود گداخت
و از زمین آتش رویید
و از آسمان آتش بارید
تو تشنه آب گردی و نه تشنه آتش
و بعد از عمری گداختن از غم نبودن كسی كه تا بود از غم نبودن تو می گداخت
نوشته شده در دوشنبه 19 مرداد1388ساعت 21:48 توسط ساحر| |

 ******

برگرد بی تو بغض فضا وا نمی شود
یک شاخه یاس عاطفه پیدا نمی شود

در صفحه دلم تو نوشتی صبور باش
قلبم غبار دارد و معنا نمی شود

بی تو شکست  پنجره ی رو به آسمان
غم در حریم آبی دل جا نمی شود

دریای تو پناه نگاه شکسته است
هر دل که مثل قلب تو دریا نمی شود

می خواستم بچینم از آن سوی دل گلی
اما بدون تو که گلی وا نمی شود

دردیست انتظار که درمان آن تویی
این درد تلخ بی تو مداوا نمی شود

بی تو شکسته شد غزل آشناییم
این رسم مهربانی دنیا نمی شود

شبنم گل نگاه مرا باز شسته است
دل در کنار یاد تو تنها نمی شود

گلدان یاس بی تو شکست و غریب شد
گلدان بدون عشق شکوفا نمی شود

رفتی و دل میان گلستان غریب ماند
دیگر بهار محو تماشا نمی شود

یک قاصدک کنار من آمد کمی نشست
گفتم که صبح این شب یلدا نمی شود

دل های منتظر همه تقدیم چشم تو
امروز بی حضور تو فردا نمی شود

 

"تقدیم به ساحت پر از گل یاس و نرگس 

امید نا امیدان

حضرت صاحب عصر و الزمان

مهدی موعود(عچ)"

***میلاد پر برکتش مبارک***

نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 11:0 توسط ساحر| |

سفر هیچ چیز به جز دلتنگی ندارد، اما... زندگی به من آموخت، برای بهتر دیدن عظمت و

شکوه هر چیز باید قدری از آن دور شد

دکتر شریعتی

نوشته شده در پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 13:17 توسط ساحر| |

با سلام

الان تو دیگه یه سال تمومه که با منی.... به یاد دارم ۱۲ تیر ۸۷ رو .... از چند روز قبلش بعد از این که کنکورو دادم و خیالم تقریبا" راحت شد دنبال چیزی بودم که اوقات فراغتمو باهاش پر کنم....  روزها خیلی دیر سپری می شد و من که یه سال تموم خودمو از خیلی از تفریحات منع کرده بودم تا بهترین سرنوشتو برا خودم تعیین کنم الان مثل یه پرنده ای که از قفس رها شده باشه به آسمون پریدم و  برای پروازم نیاز به دو بال داشتم ... و تو شدی دو بال برای من که با تو به همه جا پرواز کردم و خیلی از احساسات تلخ و شیرینو تجربه کردم...

الان درست یک سال و ۴ روزه که تو با منی... من با تو خیلی ها رو شناختم خیلی چیزارو تجربه کردم با تو بغضامو ترکوندم با تو شادی هامو مضاعف کردم و هر چی تو دلم بود و نبود برات نوشتم... آینه ای شدی برای من تا دلم از رخوت و رکود نمیره... حرم امنی شدی برام تا در اوج تنهایی در تو آروم بشم...

از خدا می خوام تا جایی که حس یاری می کنه با تو باشم اما هر وقت به جای سکوی پرتاب برام گودالی شدی و منو به حضیض بردی کمکم کنه تا ازت دل بکنم....

تولدت یک سالگیت مبارک...

نوشته شده در سه شنبه 16 تیر1388ساعت 18:59 توسط ساحر| |

*و امشب شب آرزوهاست... آرزوهایت را برایم بردار و بیار... آرزوهایت را یادداشت کن من هیچ گاه آنها را فراموش نمی کنم اما تو شاید یادت برود آنچه امروز داری خواسته ی دیروزت بوده است...*

هیچ وقت تا عمر دارم فراموش نمی کنم که روزی در همین شب عزیز از تو خواستم آنچه را ته دلم بود برای سالها... وامروز در حالی برایت می نویسم که به نیرویت ایمان دارم و می دانم اگر تنهاترین تنها شوم بازهم خدا هست...


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 21:9 توسط ساحر| |

اگر مخالفان خود را به‌ پای چوبه‌ی اعدام می کشانی ! بدان‌ صاحب عقلی هستی بسان طناب .
و اگر مخالفان خود را به‌ زندان می فرستی! بدان صاحب عقلی هستی بسان قفس .
و اگر با مخالفان خود به‌ جنگ درمی افتی! بدان صاحب عقلی هستی بسان چاقو .
و اما اگر با مخالفان خود به‌ بحث و گفتگو می پردازی و آنها را متقاعد می سازی و به‌ سخنان حق آنها قناعت می کنی! بدان صاحب عقلی هستی‌ بسان عقل.

دکتر علی شریعتی

نوشته شده در چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 22:23 توسط ساحر| |

مرتضی را مشرکان خیلی زدند

چهره ی خورشید را سیلی زدند

چون قلم کرد انتخاب رنگ عشق

بازوی فاطمه(س) را نیلی زدند

نوشته شده در چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 22:19 توسط ساحر| |

چه كسي مي خواهد من و تو ما نشويم، خانه اش ويران باد

من اگر ما نشوم، تنهايم، تو اگر ما نشوي، خويشتني

از كجا كه من و تو، شور يكپارچگي را در شرق، باز برپا نكنيم

از كجا كه من و تو، مشت رسوايان را وا نكنيم

من اگر برخيزم، تو اگر برخيزي، همه برمي خيزند

من اگر بنشينم، تو اگر بنشيني،

چه كسي برخيزد؟ چه كسي با دشمن بستيزد؟

چه كسي پنجه در پنجه هر دشمن دون آويزد؟

دشت ها نام تو را مي گويند، كوه ها شعر مرا مي خوانند

كوه بايد شد و ماند، رود بايد شد و رفت، دشت بايد شد و خواند

در من اين جلوه ي اندوه ز چيست؟ در تو اين قصه ي پرهيز كه چه؟

حرف را بايد زد، درد را بايد گفت.

"حمید مصدق"

نوشته شده در یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 23:18 توسط ساحر| |

خورشيد را دوست مي دارم به خاطر وسعت روحش،

 كه شب هنگام ناپديد مي شود تا ماه فراموش كند حقيقت تلخي را كه از او نور مي گيرد.

"دكتر علي شريعتي"

نوشته شده در چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 16:18 توسط ساحر| |

گفته بودی که چرا محو تماشای منی

وان چنان مات که یکدم مژه بر هم نزنی

مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود

ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی

نوشته شده در پنجشنبه 13 فروردین1388ساعت 0:3 توسط ساحر| |

ویرانه نه آنست که جمشید بنا کرد

ویرانه نه آنست که فرهاد فروریخت

ویرانه دل ماست که هر جمعه به یادت

صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت

نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387ساعت 15:13 توسط ساحر| |

سلام

سلام به همه ی اونهایی که دلشون منتظر رسیدن بهاره مثل من که سالهاست منتظر این بهارم...

یه سال دیگه مثل چشم بر هم زدن اومد و مثل یه رویا سپری شد و الان روزهای آخریه که باماست و داره نفس می کشه ....

 به گذشته که برمی گردم 87 برای من با التهاب و تلاطم آغاز شد ...  از3 تا  آرزویی که پای سفره ی 7 سین داشتم 2 تاش برآورده شد ولی آرزوی سوم هنوز به حقیقت نپیوسته... از اون روزها چیزی نمی تونم بگم غیر از اضطراب... عید هم بود من هم بودم اما آرامش نبود .... الان که فکر می کنم دلم برای اون حالو هوا تنگ شده ... چه حس غریبی بود ... از عید 87 چیزی به غیر از سردرگمی به یاد ندارم... مثل کسی که چیزی گم کرده باشه .... 3 ماه بهار مثل برق گذشت و تابستون بی تاب رسید .... 7 تیر روز سرنوشت من بود... گرچه بهار خیلی سخت گذشته بود ولی هم هی اون سختی ها و مرارت ها فراموش شد و فقط یه تجربه ی شیرین موند با یه عمر مسئولیت .... 12 تیر ماه "سحر سرخ " بنا شد و خونه ای شد برای من و هر کسی که نام و نشانی از ساحر داشت... چاهی شد برای من ودلتنگی هام... کوهی شد برای ارادت هاو عقایدم... مرداد ماه خیلی خیلی خوشحال شدم مثل یه پرنده تو اوج آسمون.... سرنوشت تازه ای برام رقم خورد و شهریور شد ماه قدر من... 24 شهریور در اوج خوشبختی نوزدهمین ورق عمرم به هیجدتای قبلی پیوست و من شدم 19 ساله...

مهر 87 آغاز مسئولیت خطیر و شیرین من بود .... چه حس عجیبی داشت بودن در لباسی به قداست لباس سپید احرام... و این حس که می تونی اونی باشی که می خواستی...

الان که به گذشته فکر می کنم می فهمم که خدا چه قدر ماها رو دوست داره... اما هنوز من در پی همون آرزوی تحقق نیافته ام ... سال 87 برای من سال خوبی بود و پشت همه ی این خوبی ها نیرویی بود که شاید گهگداری ازش غافل شدم و فراموش کردم که دستی در آسمانها سرنوشت مارو رقم می زنه...

خدایا سال جدید رو برای همه ی ماها سالی کن پر از برکت سلامتی تندرستی خوشی شادی آرامش و هر چیز خوبی که آفریدی... و خدایا توی این سال مارو به بهترین صورت متحول کن و چشم های حقیر مارو با نور موعود بینا کن...

 آمین یا رب العالمین

نوشته شده در شنبه 24 اسفند1387ساعت 12:30 توسط ساحر| |

دنیا به قدری بزرگ است که برای همه جا هست به جای آنکه جای دیگران را بگیرید سعی کنید جای خود را بیابید.

"چارلی چاپلین"

نوشته شده در پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 19:17 توسط ساحر| |

نیکوست که ثروتمند باشی و پر توان

اما نیکوتر است که دوستت بدارند.

اورپیدس

نوشته شده در شنبه 10 اسفند1387ساعت 17:21 توسط ساحر| |

خوشبخت آن است که از سرگذشت دیگران پند گیرد.

((حضرت محمد(ص)))

بسی بینا که به چاه افتد و نابینا به راه افتد .

((حضرت علی(ع)))

آنکه می‌خواهد روزی پريدن آموزد، نخست می‌بايد ايستادن، راه رفتن، دویدن

و بالارفتن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نمی‌کنند. 

((نیچه ))

«موفقيت» بدست‌آوردن چيزی است که دوست داری و «خوشبختی»

دوست داشتن چيزی است که بدست‌آورده‌ای.

همه مردم را «بعضی مواقع»

می‌توان فريفت و بعضی از مردم را برای «همه عمر».

((دکتر تامس.آ.هريس))

شما ممکن است بتوانيد گلی را زير پا لگدمال کنيد، امامحال است بتوانيد

عطر آنرا در فضا محو سازيد .

 ((ولتر نویسنده فرانسوی ))

هيچ وقت نمی‌توانيد با مشت گره‌کرده دست کسی را به گرمی بفشاريد.

((گاندی ))

انسان ها کلا چیزی جز کودکان بزرگ نیستند .

((ناپلئون))

زینت انسان سه چیز است : علم ، محبت ، آزادی .

((افلاطون))

خوشبختی فقط یک تعریف دارد ، باور خوشبختی .

((راشیله))

خوشیهای کوچک ، خوشبختی بزرگ می آفریند.

((آلفونس کار))

کوههای عظیم پرازچشمه اند و قلبهای بزرگ پر از اشک .

((ژوزف رو))

آنچه به دیگران می کنی به خود کرده ای .

((پوشه))

بدتر ازبد هم وجود دارد و آن انتظاربدتر است .

((ژیلبربرون))

بهتراست ثروتمند زندگی کنیم تا اینکه ثروتمند بمیریم .

((دکترجانسون))

راه گریز را پیش از ستیز باید جست .

((ناپلئون))

افسوس که جوان نمی داند و پیرنمی تواند.

((حجازی))

برای شب پیری ، درروز جوانی چراغی باید تهیه کرد.

((پلوتارک))

آنانکه گذشته را به یاد نمی آورند محکوم به تکرار آنند .

((سانتاپانا))

اشتباه را تصحیح نکردن خود اشتباه دیگری است .

((کنفسیوس))

تجربه مدرسه ای است که محصلینش را با قیمت گران بارمی آورد.

((فرانکلین))

پیروزی یعنی اراده کردن.

((ناپلئون))

خشم وغضب را به درگاه انسانهای با اراده راهی نیست .

((سقراط ))

دانستن بدون خواستن هرگز توانستن به بار نمی آورد.

((گوستاولوبون))

آنکه با خودش تنهاست هنوز کامل نیست .

((تن))

برای زندگی فکر کنید ولی غصه نخورید.

((دیل کارنگی))

نوشته شده در جمعه 2 اسفند1387ساعت 14:39 توسط ساحر| |

هوالشهيد

اي حسين (ع) اي شهيد بزرگ؛
آمده ام تا با تو راز و نياز كنم .دل پر درد خود را به سوي تو بگشايم...
اي حسين(ع) دلم گرفته و روحم پژمرده؛
در ميان طوفان حوادث كه همچون پر كاه ما را به اين طرف و آن طرف مي كشاند مايوس و دردمند فقط بر حسب وظيفه به مبارزه ادامه مي دهم و گاه گاهي آن قدر زير فشار روحي كوفته مي شوم كه براي فرار از درد و غم دست به دامان شهادت مي زنم تا از ميان اين گرداب وحشتناكي كه همه را فروگرفته است لا اقل گليم انساني خود را بيرون بكشم و اين عالم دون و اين مدعيان دروغين را ترك كنم و با دامني پاك و كفني خونين به لقاي پروردگار نائل آيم...
اي حسين(ع) مقدس؛
روزگار درازي بود كه هر انقلابي را مقدس مي شمردم و نام او را با نام تو توام مي كردم و او را در قلب خود جاي مي دادم و به عشق تو او را دوست مي داشتم و به قداست تو او را مقدس مي شمردم و در راه كمك به او از هيچ فداكاري حتي بذل حيات و هستي خود دريغ نمي كردم...
اما تجربه درس بزرگ و تلخي به من داد كه اسلحه و كشتار و انقلاب و حتي شهادت به خودي خود نبايد مورد احترام و تقديس قرار گيرد بلكه آنچه مهم است انسانيت فداكاري در راه آرمان انسان ها غلبه بر خود خواهي و غرور و مصالح پست مادي و ايمان به ارزشهاي الهي است.
اي حسين(ع):
امروز نيز ترا تقديس مي كنم اما تقديسي عميق تر و پر شورتر كه تا اعماق وجودم و تا آسمان روحم به تو عشق مي ورزد و ترا مي خواهد و ترا مي جويد.
اي حسين(ع)؛
درد مندم دلشكسته ام و احساس مي كنم كه جز تو و راه تو دارويي ديگر تسكين بخش قلب سوزانم نيست...
اي حسين(ع)؛
من براي زنده ماندن تلاش نمي كنم از مرگ نمي هراسم به شهادت دل بسته ام واز همه چيز دست شسته ام...


خدا بود و ديگر هيچ نبود (از دست نوشته های شهيد چمران)

نوشته شده در یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 20:35 توسط ساحر|

آن که در تنهاترین تنهایی ام تنهای تنهایم گذاشت
!ای خدا
.در تنهاترین تنهایی اش تنهای تنهایش نذار
نوشته شده در سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 13:21 توسط ساحر| |

با سلام

 این روزا مصیبت تو مصیبت موج می زنه... چند روزه که عذاب وجدان دارم که چرا برای غزه هیچ کاری نمی تونیم بکنیم... واقعا" به ما می گن مسلمان ... بالاخره امروز تصمیم گرفتم نفرت خودمو از این وقایع تو این وب بیان کنم... واقعا" ننگ بر این خونخوارایی که خون بچه های بیگناهو می ریزن و اسمشو می ذارن مبارزه با تروریسم...

به امید پیروزی حماس و فلسطین جاوید....

نوشته شده در دوشنبه 16 دی1387ساعت 9:52 توسط ساحر| |

بگوئید بر گورم بنویسند :   
زندگی را دوست داشت ولی آنرا نشناخت    
   مهربان بود ولی مهر نورزید   
  طبیعت را دوست داشت ولی از آن لذت نبرد   
در آبگیر قلبش جنب و جوش بود ولی کسی بدان راه نیافت    
در زندگی احساس تنهایی می نمود ولی هرگز دل به کسی نداد   
و خلاصه بنویسید:   
زنده بودن را برای زندگی دوست داشت    
نه زندگی را برای زنده بودن
.
" فریدون فروغی "

 

نوشته شده در یکشنبه 8 دی1387ساعت 8:8 توسط ساحر| |

به هم نمی رسیم

دست های ما

دو شاخه اسیر

از دوتا درخت دور

در دو جنگل جداست...

ای شکوفه های سرخ تو

آرزوی برگ های زرد من!

از قضا اگر تبر

ـ از سر ملاطفت ـ

از تنه من و تو را رها کند

باز ما دو پایه می شویم

گیر کرده در دو سمت صندلی

باز هم

ما به هم نمی رسیم...

"مصطفی حسن زاده"

نوشته شده در شنبه 30 آذر1387ساعت 12:25 توسط ساحر| |

روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از

بين او و مهرش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم

فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق

خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي....

 

نوشته شده در شنبه 23 آذر1387ساعت 9:42 توسط ساحر| |

معلمی با جعبه ای در دست وارد کلاس شد و جعبه را روی میز گذاشت.بدون هیچ کلمه ای یک ظرف شیشه ای بزرگ و چند سنگ بزرگ از داخل جعبه برداشت و تا جایی که ظرف گنجایش داشت سنگ بزرگ داخل ظرف گذاشت.سپس از شاگردان خود پرسید:آیا این ظرف پر است؟

همه ی شاگردان گفتند : بله.

سپس معلم مقداری سنگ ریزه از داخل جعبه برداشت و آنها را به داخل ظرف ریخت و ظرف را به آرامی تکان داد. سنگ ریزه ها در بین مناطق باز بین سنگ ها ی بزرگ قرار گرفتند. این کار را تکرار کرد تا دیگر سنگ ریزه ای جا نشود.

دوباره پرسید: آیا ظرف پر است؟

شاگردان با تعجب گفتند: بله.

دوباره معلم ظرفی از شن را از جعبه بیرون آورد و داخل ظرف شیشه ای ریخت و شن ها همه ی جاهای خالی را پر کردند.

معلم یک بار دیگر پرسید: آیا ظرف پر است؟ و شاگردان یکصدا گفتند:بله.

معلم یک بطری آب را از داخل جعبه بیرون آورد و روی همه ی محتویات ظرف شیشه ای خالی کرد و گفت: حالا ظرف پر است.

وگفت: این شیشه و محتویات آن نمایی از زندگی شماست. اگر سنگ های بزرگ را اول نگذارید، هیچ وقت فرصت پرداختن به آن ها را نخواهید یافت. سنگ های بزرگ مهمترین چیزها در زندگی شما هستند. خدای تان،خانواده تان،فرزندان تان،سلامتی تان،دوستان تان و مهمترین علایق تان،چیزهایی که اگر همه ی چیزهای دیگر نباشند ولی این ها باقی بمانند باز زندگی تان پای بر جا خواهد بود.به یاد داشته باشید که ابتدا این سنگ های بزرگ را بگذارید ، در غیر این صورت هیچ گاه به آن ها دست نخواهید یافت. اما سنگ ریزه ها ، سایر چیز های قابل اهمیت هستند مثل تحصیل ، کار ، خانه و ماشین. شن ها هم سایر چیزها هستند ؛ مسایل خیلی ساده.

معلم ادامه داد:اگر با کارهای کوچک (شن و آب ) خود را خسته کنید زندگی خود را با کارهای کوچکی که اهمیت زیادی ندارند پر می کنید و هیچ گاه وقت کافی و مفید برای کارهای بزرگ و مهم ( سنگ های بزرگ ) نخواهید داشت.

اول سنگ های بزرگ را در نظر داشته باشید ،چیزهایی که واقعا" برایتان اهمیت دارند.
نوشته شده در یکشنبه 17 آذر1387ساعت 11:38 توسط ساحر| |


Design By : Night Skin